....دنیای من و داداشیم

تنهای تنها نیز شوم...بی کس و رسوا نیز شوم...آرامم، خدا را دارم.

داداشی نشستم برات بنویسم با قلم خودم .... ولی همش کاغذا رو خط خطی کردم...

داداشی نمیدونم چرا نتونستم برات بنویسم... بهت نگفتم من اخه قلمم بد نیست...گاهی شعر میگم ، گاهی نثر مینویسم ... بد هم نمینویسم حرف خودم نیست...دوستام یا اونایی که نوشته هامو خوندن بهم میگن...اما راستش امروز هر کاری کردم برا تو بنویسم نتونستم...کم اوردم خوب...از بس داداشیم خوبه که نفهمبدم چی بنویسم...یه چیزایی نوشتما...اما بد شدن! روم نشد اینجا بنویسم ، گفتم داداشیم بهم میخنده مسخرم میکنه...

وا...داداشیم گفته اینجوری با صدای بلند نخند...ببخشید داداشی!

بمیرم براش ..امروز تنها بود تو خونه...خودش برا خودش غذا درست کرد ، چقد دلم میخواست پیشش بودم خودم غذا درست می کردم براش...البته شاید داداشی دست پخت منو دوست نداشته باشه...اخه خودش که دست پخت خودشو خیلی تعریفشو میکرد! من که نخوردم دست پخت شو... اما خب حتما خوبه دیگه ، که داداشیم میگه هرکی غذای اونو بخوره انگشتاشم میخوره!

خودش برا نیم ساعت فقط گوجه خورد کرده بود... یه ساعت طول کشید یه املت درست کنه! نه داداشی مسخره نمیکنم که فدات شم... ناراحت شد اینجوری گفتم بهش ، اخه بعدش زنگ زد تلفنی حرف زدیم ، فکر کرد مسخرش میکنم گفت : به چی میخندی ؟ بخوای مسخره کنی قطع میکنم!

داداشی من مسخره نکردم که میخواستم سر به سرت بذارم....داداشی قربونت برم من خیلی دوست دارم

قربونت برم بخدا سربه سرت میذاشتم... راستش تعجب کردم که  میتونی آشپزی کنی! ولی خوبه دیگه... پیش هم باشیم برام یه چیزی باید درست کنی...باشه؟

 






نویسنده :man_dadashim ; ساعت 18:38 روز دوشنبه 12 فروردین 1392


كد تغيير شكل موس



ساعت فلش